X
تبلیغات
ساحره ای از ساوینا
 
   

 

ساحره ای از ساوینا
 


» تیر 1389
» اردیبهشت 1389
» فروردین 1389
» اسفند 1388
» بهمن 1388
» دی 1388
» وبلاگ یک دوست 1
» توکای مقدس
» شب نوشته ها
» پست جدید بعد از مدتها
» کسل وار
» ریکاوری
» تا مرز بی نهایت
» طرحی از جنس سیاه
»
» هر روز مردن
» داستانک ها
»
 

در حسرت پرواز پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388
 

سالها داشتم به تنهایی توی آسمون بال بال میزدم که یه پرنده دیگه اومد کنارمو شروع کرد بال زدن نگاش کردم پرنده ی کنارم از ترانه میگفت از نور ...ترانه هاش به دلم نشست ... از اینکه دیگه تنهایی بال نمی زدم و حوصله ام سر نمی رفت خوشحال بودم ..دلم می خواست همیشه بمونه و خوشحال باشم

با این حال صدایی از درونم می گفت تا رازتو نفهمیده بزار بال بزنه بره ... بزار اوج بگیره ... بزار پرواز کنه ... به صدا گفتم به زودی خودش می فهمه اونوقت پرواز میکنه و میره

ساعتها میگذشتند و ما همچنان بال میزدیم تا یک روز نگاهش کردم ... بالهای کشیده اش رو دیدم که داشتند بیهوده در کنار من بالا و پایین میرفتند ... چشمامو بستم و گفتم برو

با تعجب بهم نگاه کرد و گفت من می خوام کنار تو پرواز کنم .. گفتم این پرواز نیست ... چشمهای متعجبشو به من دوخت و گفت .. هست .. گفتم مگه منو نمی بینی ... نگاهم کرد .. ندید ... گفتم سرتو برگردون ببین چی پشت سرمونه ... خواست دوباره آواز بخونه ... سرش فریاد زدم گفتم ببین

نگاه کرد ... به صخره ی عظیمی که پشت سرمون بود ...  به صخره طناب ضخیمی بسته شده بود که سر دیگرش به پای من متصل بود .. گفتم من سالهاست که دارم اینجا روی یک نقطه بال میزنم ... و تو اینو متوجه نشدی که روزهاست از یک نقطه فاصله نگرفته ای ... تو برو ... برو و اوج بگیر ...به من گفت پرنده ی ترسو این طناب رو پاره کن و با من بیا ... گفتم این طناب از اولین روز زندگیم به پای من  جوش خورده پاره کردنش به معنی پایان زندگیه منه .. من سالهاست دارم اینجا بال میزنم تا اونقدر قوی بشم که نیروم از صخره هم بیشتر بشه و بتونم اونو با خودم جا به جا کنم ... این صخره سنگین تر از نیروی توئه و تو هم نمی تونی به من کمک کنی تا جا به جاش کنم ... تو برو و منو به حال خودم بزار

نگام کرد ... منتظر شدم ... صدا از درونم گفت رازتو فهمید ... تا الان مثل همه به چشم پرنده ای نگات می کرد که داشت پرواز می کرد حالا می دونه تو فقط در ارتفاع داری بال بال میزنی ... گفتم من راضیم ... من می تونستم به جای بال زدن تا نیرومند شدن اون پایین روی زمین بشینم و با زمینیا دم خور شم ... اما یه پرنده شدم و اومدم این بالا .. اینجا حداقل دم خور پرنده هام ... اما اجازه نمی دم یه پرنده ی آزاد اینجا موندگار شه  ...صدا گفت از رفتنش ناراحت نمی شی ... گفتم چرا... خیلیم زیاد .. اما من یه مانعم ... الان خودش میره و اوج میگیره

اما پرنده ی من چشماشو بست ... بالا شو بست ... پایین رفت و روی زمین نشست و نوک کوچیکشو روی خاک گذاشت

 

پیوست ۱ : خیلی سخته تنهایی بال بال زدن

 


 

 
 
 

روزای آخر سال چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388
 

دلم برای وبلاگم تنگ شده بود

اومدم نوشته های قبلیم رو بخونم که دیدم قالب آرشیوم یه چیز دیگه است ... خواستم مثلا ثواب کنم که اینجوری کباب شد ... کل قالب و آمار بازدیدکننده ها و یاهو پرید

ساعت سه و دوازده دقیقه نیمه شبه و من هرکاری کردم خوابم نبرد...یکی به من بگه مریضی نصفه شبی میای قالب عوض کنی ... به به عجب صدای مهیبی دم گوشم گفت : مریض!!

فردا قراره ... ببخشید امروز قراره با حبه قند بریم سازمان سنجش دنبال کارنامه تولیموی من ... آخه کارنامه همه اومده دم خونه هاشون الا مال من ... توروخدا نگاه کنید دخترای دیگه روزای آخر سالشون رو چه طوری میگذرونن ما  چه طوری ... البته باید بگم  سازمان سنجش یه جورایی نزدیک هفت تیره .. و خود دریاب حکایت از این مجمل

حالا واقعن کسی خاطرش نیست قالب قبلیم رو از چه سایتی برداشته بودم؟؟


 

 
 
 

ساحره ای که سخن نمی گوید چهارشنبه نوزدهم اسفند 1388
 

سال دوم دبستان بودیم ... زهرا اومد مدرسه ... وقتی می خواست حرف بزنه صداش در نمی یومد ... دهنشو حرکت می داد اما صدایی خارج نمی شد

خیلی ترسیدم ... اما خودش احساس منو نداشت ... اصرار داشت دهنشو تکون بده

سال سوم ضحی مریض شد ... بعد چند روز که اومد متوجه گرفتگی صداش شدم که  ... همون جوری هم موند و بهتر نشد که نشد

سال اول دبیرستان با مریم نراقی آشنا شدم ... صدای خش دار ناجوری داشت

یه دفعه یهو پرید بهم گفت : نگار ! صدات خیلی نازه

محیا هم تاییدش کرد

جا خوردم ... اصلا از این مزیتم خبر نداشتم

بهم گفت وقتی بچه بوده یه مریضی گرفته که دکتر بهش گفته حرف نزن اما اون حرف زده و صداش همین جوری مونده ... می گفت شاید با عمل درست شه

بعدها خیلی جاها شد که درباره ی صدام بهم گفتن ... سرکلاسهای زبان همه می گفتن عین گوینده ها حرف می زنم .. مریم بدری زاده می گفت نگار وقتی می خندی من خیلی کیف می کنم

..

الان نزدیکای بهاره ... همیشه این جور موقع ها مریضی های آلرژیک بهم حمله ور میشن 

این چند روز که از خواب بیدار می شدم گلوم بد جوری می سوخت

گفتم حساسیته خودش خوبه می شه

دیروز توی یونی اصرار داشتم که حتمن حرف بزنم ... دیروز خیلی خوش گذشت

شب که برگشتم خونه صدام خیلی ناجور بود

زوری بردنم دکتر 

دکتره گفت خواهر چی شده

گفتم : صصصص.....دااااااااااااااااااااا

گفت: آهان تصویر هست صدا نداری

بعد از معاینه برگشت بهم گفت

لارنژیته ... تا چند روز نباید حرف بزنی والا صدات همینجوری می مونه .... از الان نه بله می گی و نه خیر ... والا فردا صدات کلن قطعه

ناراحت شدم ... آخه من فردا باید حرف میزدم

یه آمپول برام نوشت و یه نسخه

باید بگم لارنجیت یه بیماری التهاب تارهای صوتیه .

اون موقع ها مریم نراقی بهم گفته بود برای خودت صدقه بزار چون من چشمام شوره ... اون موقع گذاشتم ... اما از بعد اون دیگه این کارو نکردم

دعا کنید صدام برگرده به روز اول

می گفتم اگه از قیافه ام خوشم نمیاد حداقل می تونم به صدام افتخار کنم ... حداقل می تونم با نشاط حرف بزنم تا بقیه رو شاد کنم ... حد اقل می تونم با یه صدای آروم و ظریف دیگران رو دلداری بدم تا غمهاشون یادشون بره ... می تونم به جای گوش دادن به خوندن بقیه خودم آواز بخونم... می تونم لالایی بگم

اما حالا به دلایلی نامعلوم این اتفاق افتاده .... حالا حتی تو ساوینا هم همه از من فرار می کنن

خودم حس می کنم همون تارهای صوتیم که از بقیه ظریف ترین این جوری شدن ... صدام شده عین صدای ای تی

..ای تی ..تلفن ... خونه

برام دعا کنید که خدا صدامو به حالت اول برگردونه

قول می دم از صدام استفاده های خوب بکنم ... برای شاد کردن دیگران .. برای بخشیدن احساس به زندگیم 

دلم میخواد ضحی و مریم هم خوب بشن ... من هم خوب بشم

من فردا باید حرف بزنم   


 

 
 
 

یک روز بر فراز رنگین کمان سه شنبه هجدهم اسفند 1388
 

چه حس خوبی داره که صبح ها وقتی چشماتو باز می کنی سقف خونه خودت رو ببینی ... پنجره رو باز کنی و حیاط خونه ی خودت رو ببینی ...تو آشپزخونه ی خودت غذا بپزی ... تو پذیرایی خونه خودت تو ظرفای خودت از مهمونای خودت پذیرایی کنی ... به سلیقه ی خودت مبلمان خونه ات رو بچینی ... اون جور که خودت می خوای زندگی کنی

درباره ی آرزو کردن خیلی چیزا گفتن ... می گن بخواین ... بهترینشو ... اون وقت همون چیزی که بهش فکر کردین یه روز میاد تو زندگیتون ... بعضیا می گن جوونی و آرزو بر جوانان عیب نیست ... اما خیلی ها .. مثل من .. مثل تو ... معتقدن که حتی اگه الان نداشته باشنش ... حداقل از تصور داشتنش می تونن لذت ببرن ... و اونقدر غرور دارن که از تلاش برای رسیدن به خواستشون نترسن

پس چشمامو باز میکنم

نور آفتاب از بین پرده های ضخیم اتاق به سختی داخل میاد ... اما با اینحال مسیرش مستقیما از بین پلکهای من می گذره ... کش و قوسی به خودم می دم ... عاشق آواز صبحگاهی پرنده هام ... غلتی میزنم ... امروز صبح زودتر از من بیدار شده و از خونه رفته بیرون

 

یک دو سه..  از تختخواب بیرون میام ... عاشق تن پوش کف اتاق خوابم هستم ... سفید ... نرم ... با الیاف خیلی بلند ... پرده های پنجره های قدی  رو کنار می زنم .. نور آفتاب کل فضای اتاق رو پر می کنه ... هیچ چیز بهتر از یه آفتاب گرم توی یه صبح جمعه ی  پاییزی نمی تونه منو سر حال بیاره

توی آینه ی میز توالت نگاهی به خودم می اندازم ... انگار علی رغم تلاشهای من برای مبارزه با روند پیری باز هم چروکها بلدن چه طوری خودشون رو به سطح پوستم برسونن ... با این حال خوردن یک معجون میوه ی تر و تازه که توی آبمیوه گیری همه کارم درست می کنم می تونه تمامشو از بین ببره ... اتاق خواب من همراه با دو تا اتاق دیگه توی طبقه ی دوم واقع شده ... البته توی طبقه ی سوم هم یه اتاق و یه انباری هم هست ... بچه ها هنوز خوابن

از پله ها پایین میام ... بزرگترین سینمای خانواده توی نشیمن من قرار داره ... تلویزیونی که تمام کانالهای دنیا رو می گیره ... گاهی شک می کنم که شاید با فضا هم مخابراتی داره

صدای تیک تیک ساعت دیواری  توی فضا پخشه ... شومینه آتیشه ملایمی داره ...  سنگهای مرمر کف خونه نور آفتاب رو توی کل فضا منعکس می کنن 

عاشق آشپزخونه ام هستم ... مجهزترین آشپزخونه ی دنیا که البته توش می شه مفصل ترین صبحانه ی دنیا رو هم خورد ... میزو می چینم

بله ... نون سنگک داغ و کله پاچه هم از راه می رسه ... بچه ها فقط زبون دوست دارن ... من مغز هم می خورم ...تعجبی نداره البته

از همون پایین پله ها بقیه رو هم صدا می زنم ... گرچه می دونم یه نیم ساعتی طول می کشه همه دور هم جمع شیم ... عاشق صدای جیغ جیغاشون هستم... حتی وقتی دارن با هم یکی بدو می کنن ... می خندم .. گوششون رو می پیچونم ... گوشه لب می گزم...باز هم می خندم... در نهایت صبحانه تموم می شه

هر کسی دنبال دلمشغولی های روزانه اش میره ... فکر می کنم ... یه کتابخونه پر از کتاب ... یا یه عالمه فیلم و دی وی دی پلیر ... یا کاری که باید برای شرکت انجام میدادم  و مرتب به تعویق می اندازمش

نظرم عوض می شه .. گوشی رو بر میدارم به حبه قند زنگ می زنم ... روی پیغام گیره .. اگه جمعه نبود سوییچ ماشین شاسی بلندمون رو بر می داشتم ... از پارکینگ حیاط درش میاوردم ... می رفتم دنبال حبه قند و با هم می رفتیم یه جای فرهنگی .. بعد می رفتیم تماشای مغازه ها ... بعد بر می گشتیم خونه ی من و هنگام خوردن چای درباره مسایل علمی حل نشده ی جهان صحبت می کردیم و کشفیات جدیدی هم می کردیم ..حتی می تونستم با شنا توی استخر بزرگ واقع در زیرزمین که منظره ی زیبایی از باغ (حیاط) رو هم در برداره تمدد اعصاب کنم

اما حالا که جمعه است .... طبق معمول همراه با خانواده ام به دشت و کوه و صحرا میزنیم... احتمالن شام رو هم بیرون می خوریم

.

با اینحال بزرگ ترین چیزی که آرزوش رو دارم آرامش و سلامتیه  از خدا می خوام که همیشه آرزو هام خصوصا بزرگترین هاش رو برآورده کنه

آمین

 

 


 

 
 
 

متولد ماه امرداد شنبه هشتم اسفند 1388
 

... از اونجایی که چند وقتی میشه که به طالع بینی علاقه مند شده ام

امروز توی مترو  توجهم به یه پسر بچه که در حال فروختن طالع هندی بود جلب شد صداش کردم بیاد ببینم چیه... کارتهایی در حد  آ۵ بودن ... اونی که مربوط می شد به متولد مرداد .. ماه تولد خودم .. رو کشیدم بیرون ... روی کارت عکس سیاه و سفید یه دختر خوشگل هندی بود که پشت سرش یه شیر ایستاده بود...پرسیدم: چنده؟ گفت: پونصد تومن! یه دوهزاری در آوردم گرفتم طرفش که شروع کرد به این که امکان نداره اینو قبول کنم همون پونصد تومن رو بده و این حرفها... منم گفتم کی حالا خواست همه اینو بده به تو بگیر خورد کن

بعد هم به خودم ناله نفرین فرستادم که چی شده حالا تو به فال و طالع اعتقاد پیدا کردی تا دیروز نگاه به این چیزا نمینداختی حالا امروز پونصد تومن پول دادی که بهت بگه چه شکلی لباس می پوشی و غذا می خوری مگه خودت نمی دونی که چه طوری اینکار ها رو می کنی ؟؟؟ که البته پاسخم به این سوالات منفی بود ... کارت رو که بر گردوندم دیدم چندان هم ضرر نکردم :

در اوستا : اَمِرِتات

در پهلوی : اَمُردات

در فارسی : اَمُرداد

اَ = ادات نفی به معنی نه

مِرِ=نابود شدنی

تات = پسوند و دال بر اسم مونث

بنابراین اَمرداد یعنی بی مرگی یا جاودانی پس واژه ی مرداد به غلط استعمال می شود

در ادبیات مزدیسنا امرداد یکی از امشاسپندان است که نگهبانی نباتات با اوست. شخص باید به صفات مشخصه ی پنج امشاسپند دیگر که عبارتند از نیک اندیشی، صلح و سازش، راستی و درستی، فروتنی و محبت به همنوع، تامین آسایش و امنیت بشر مجهز باشد تا به کمال مطلوب همه که از خصایص امرداد است نایل گردد 

امرداد توسط کردها گلاویژ = توده محصول/گیلانیها مردالهُ در کومش مردال و ملار/ در ایلام مانگ اول سردوای/  در دماوند سیاماه نامیده می شود

 اطلاعات عمومی پربهایی رو در ارتباط با ماه تولدم بهم داد که واقعا به اندازه پونصد تومن برام ارزش داشت . علاوه بر این چیزهای جالبی هم  زیرش نوشته بود که از یه جمله اش خوشم اومد

تکبر نشانه ی سلطان است. اما سلطانی مهربان تر و احساساتی تر از خانم شیر سراغ دارید ؟ 


 

 
 
 

آخرین تپش جمعه هفتم اسفند 1388
 

زد توی صورتم ... یه سیلی دردناک ... نمی دونستم دست ساوینا تا این حد سنگینه ...فکر کنم جاش بمونه

اما بعد مچمو گرفتو کشید سمت خودش  ... کف دستمو رو به خودش گرفت و با انگشت دست دیگه اش خط و خطوطی رو روش رسم کرد

وقتی کف دستم رو نگاه کردم دیدم روش نوشته :  هرگز عاشق نمی شی

نگاهش کردم ... گفت :   انرژیت هدر میره  ... فقط انرژیت هدر میره ...

..ناراحت شدم ... منظورش چی بود ... چرا من نمی تونستم..

انگار که ذهنمو خونده باشه ... گفت: به خاطر این ... کف دستشو سمت چپ قفسه سینه ام گرفت ... نور درخشنده ای تابیدن گرفت ... اون قدر که مجبور شدم چشمامو ببندم .. وقتی بازشون کردم توی دستش چیزی رو دیدم که به نظر می یومد  داره می تپه ... بی اختیار پرسیدم این دیگه چیه

گفت:   قلب تو

و بعد اونو توی دستام گذاشت ... بهت زده به چیزی که توی دستام بود خیره شدم ... سوزش عجییبی رو توش احساس می کردم ... بی وقفه بالا و پایین می پرید ... و هرچه زمان بیشتر می گذشت تیره تر و تیره تر می شد

اتفاق عجیبی افتاد

قلب من داشت حرف می زد

بریده برید می گفت ... دارم میمیرم ... داری میمیری ... دارم میمیرم ... داری  میمیری

ساوینا کنار گوشم گفت ... به همین دلیل ... چون داری میری


 

 
 
 

جمعه هفتم اسفند 1388
 

خیلی وقته از ساوینا و دهکده اش هیچی ننوشتم ... اگه یه تازه وارد بیاد تو بلاگ میگه این که همش داره از اینجا به جا دفتر خاطراتش استفاده می کنه ... اونوقته که منم بهش میگم نگران نباش ... من خودم یه دفتر خاطرات دارم که با اینجا زمین تا آسمون تفاوت داره !!... با این حال .. همین الان .. وقتشه ... سیاهچاله داره نزدیک میشه


 

 
 
 

جمعه هفتم اسفند 1388
 

نم نمک داره بارون می یاد ... البته نه از آسمون ... از چشمای من ... عجیبه که سبک شدم ... تا حالا تا این اندازه احساس سبکی نکرده بودم ... خوشحالم .. خوشحالم از اینکه هر وقت می خوام اشتباهی برم یه تلنگر بهم میزنه .. برم می گردونه سر جای قبلی می گه مستقیم برو ... ولی انگار  خود منم که هی  میزنم جاده خاکی

دم و بازدم ... چه حس غریبی شده برام این حیاتی ترین بی اختیار زندگی


 

 
 
 

پنجشنبه ششم اسفند 1388
 

زمانیکه می بایست موکت داغون اتاقم رو عوض می کردم به جاش یه گلیم فرش صورتی خریدم!!

حالا هم باید یه فکری برای اون موکته بکنم .. هم کل دکور اتاق رو به صورتی تغییر بدم

این چه کاری بود که من کردم ؟؟؟


 

 
 
 

میراث چهارشنبه پنجم اسفند 1388
 

پس از مرگم ... چه کسی خواهد گفت گردنبند مرواریدی که داشتم روزی از آن من بوده است ... چه کسی آن را بر گردن خواهد آویخت؟؟ ... شاید گردنبندم پاره شد و مرواریدهایش به اطراف غلتیدند ..شاید حتی چند دانه ی آن گم شود

یک دانه در باغچه کنار ساقه ی گل سرخ و یک دانه در میان برگهای گل اطلسی

شاید یک دانه ی آن بچه گربه ای را ساعتها سرگرم کند

شاید زاغکی دیگری را به منقار گرفته و با خود ببرد

شاید پسر بچه ای دانه ای از آن را به دخترکی هدیه کند

 یک دانه را مادربزرگی جای دانه ی خالی تسبیحش بگذارد

...

اما ... چه کسی خواهد فهمید که این دانه های مروارید روزی از آن من بوده اند

 


 

 
 
 

فردا مال ماست چهارشنبه پنجم اسفند 1388
 

چرا فکر می کنیم که اگه چیزی رو بخوایم باید به سمتش حرکت کنیم ؟این حرکت توان و انرژیمون رو زایل می کنه

فقط باید سرجامون باایستیم ... همه چیز به سمتمون جذب می شه

فقط کافیه بخوایمش ... از ته دل

همین جا .. زیر پاهات رو نگاه کن ... چی می بینی ؟؟ ... زمین رو !! ... زمین زیر پاهای توست ... پاتو  به زمین فشار بده..محکمتر!!..می تونی چند تا ضربه بهش بزنی ... بزار دردی که توی ساق پاهات پیچیده یادت بندازه که زمین زیر پاهات هنوز محکمه ... روش استوار بایست و به همون چیزی که می خوای فکر کن ... اینطور تصور کن که تا شعاع کیلومتر ها دورتر داره توی خودش جمع می شه و کشیده می شه سمت پاهای تو !! .. به ندای دلت گوش کن ...دنیا مال توست

 

:توضیح درباره ی عکس

اون منطقه ی درخشان به سمت جاییکه من هستم در حرکته

فقط امیدوارم یه شهاب سنگ نباشه

 


 

 
 
 

دوشنبه سوم اسفند 1388
 

یه توضیح باید بدم

اینایی که من می نویسم داستانهای غیرحقیقی نیست

زندگی منه .. که کاملا حقیقیه ... حالا شاید اژدها یه شکل دیگه .. یه جای دیگه سر در آورده باشه ... طوری که من نمیتونم حقیقتشو افشا کنم

من اصلن داستان نویس خوبی نیستم

اما همیشه حرف دلم رو  می تونم بنویسم

شاید حرفای دل منه که شکل داستانه


 

 
 
 

هوای سایه ها رو داشته باش یکشنبه دوم اسفند 1388
 

آروم آروم ... با نوک پا ... توی تاریکی .. قدم به قدم .. همراه من .. جلو میاد ... با اینکه گرمای نفسهاشو روی گردنم احساس می کنم  اما وقتی سرم رو بر می گردونم فضای سیاهی رو میبینم که خالیه

 وقتی حرکت می کنه تخته های چوبی  زیر پاهاش  به صدا در میان  ... می تونم قسم بخورم که همونجاست .. خیلی مواظبه .. مواظبه که من نبینمش

فضای سیاه اطرافم به نظر خالی میاد ... اما نمیدونه نور مهتابی که از پنجره میاد سایه شو روی دیوارها می اندازه

 


 

 
 
  RSS 2.0  



Weblog Themes By Payam Blog
 

نرم افزار اندروید